ارسال به دوستان
کد خبر : 28429
تاریخ انتشار : 6/13/2013 3:00:00 PM

اسلام شناسی82 ــ اسلام و معنویت 9

اسلام شناسی82 ــ اسلام و معنویت 9

اهميت موضوع معنويت در عصر حاضر آنقدر روشن و آشكار است كه كسي نمي تواند، منکر جريان معنويت گردد. اما پس از روشن شدن اين مطلب باید تاکید کرد كه آموزه هاي ديني را نمي توان از معنويت جدا دانست؛ بلكه به نوعي همه تعاليم انبياء الهي و خصوصاً پيامبر اكرم(ص) دعوت به معنويت است.

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله ربّ العالمين و الحمد لله الذی لا مُضادّ له في مُلكه و لا مُنازِعَ لَهُ في أمره. الحمدالله الذی لا شريك لَهُ في خلقه ولا شبيه لَهُ في عَظَمَتِه (جزء من دعاء الإفتتاح) وصلّی الله علی سيدّنا ونبيّنا محمّد صلّی الله عليه وعلی آله الطاهرين واصحابه المنتجبين.

عبادالله ! أُوصيكم و نفسي بتقوی الله و اتّباع امره و نهیه.

 

اهميت موضوع معنويت در عصر حاضر آنقدر روشن و آشكار است كه كسي نمي‌تواند، منکر جريان معنويت گردد. اما پس از روشن شدن اين مطلب باید تاکید کرد كه آموزه‌هاي ديني را نمي‌توان از معنويت جدا دانست؛ بلكه به نوعي همه تعاليم انبياء الهي و خصوصاً پيامبر اكرم(ص) دعوت به معنويت است. دعوت به توحيد و مكارم اخلاقی كه در سيره علمي و عملي پيامبران و معلمان الهي موج مي‌زند، بستري مناسب براي جريان معنويت در تاريخ حیات بشری بوده است. حتي پذيرش نذر هابيل و قابيل و اینکه نذر يكي از آن دو به خاطر اخلاصش پذیرفته می شود و نذر ديگری قبول نمی شود، این خود يك جريان غير مادي و در حقيقت یک واقعه معنوي، روحاني و الهي است.

آنچه اكنون مناسب است به آن تا حدي پرداخته شود عواملي است كه در ترويج معنويت تاثيرگذار است. بار ديگر اشاره مي‌شود كه طرح این مباحث درون ديني است. در حقيقت ما به دنبال اين نكته هستيم كه آموزه‌هاي ديني، در اين زمينه چه نکته هایی دارد.

پيش از دنبال نمودن اين بحث يادآوري مي­گردد كه خاستگاه معنويت، گرايش‌هاي مقدس آدميان است. آن گرايش­هايي كه ويژگي­هاي ماده و ماديت را ندارد و از درون و فطرت انسان نشأت گرفته و در همه انسانها با شدت و ضعف موجود است. از اينرو براي شكوفايي آن بايد تلاش نمود. از جمله عواملي كه نقش بسيار مهمي در تقويت معنويت انسانها دارد، معرفت و شناخت انسان نسبت به خدای متعال است، زيرا معرفت نسبت به حقيقت وجود حق تعالي كه داراي همه كمالات ذاتي است و اينكه او عين بي نيازي است و در حقيقت غني بالذات است، همه موجودات عالم را به عنوان فقير محض مي‌شناساند. همين اعتقاد و باور كه در كلام و فلسفه به صورت دقيق از آن بحث می­شود، انسان را با يك خالقِ قادرِ عالمِ حيّ سميع و بصير آشنا مي‌سازد. چنين معرفتي، منبع معنويت انسان خواهد بود. خدايي كه واحد است « انما الهكم اله واحد » و حق آشكار است « و هو الحق المبين » و احد، صمد و بي نياز است « قل هو الله احد  الله الصمد » و هیچ کفو و همانندی ندارد « لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً احد » و خالق هر چيزي است « و هو خالق كل شيء » و همه به او نيازمندند «ايها الناس انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني الحميد » و لحظه‌اي اين نياز از انسان و موجودات گرفته نمي‌شود و در حقيقت در حدوث و بقاء به او محتاج و نيازمندند.

اگر اين معارف مربوط به مبدأ، به معارف مربوط به معاد و آخرت ضميمه شود، باورهای انسان تقويت شده و در حقيقت انسان را در اوج معنويت قرار مي‌دهد و مسئوليت‌هاي او را نسبت به خود، خدا و ديگران افزايش مي‌دهد. چنين انساني در تلاش خواهد بود كه خود را فراموش نكند و به اشرف بودن خود توجه داشته باشد و نسبت به خالقش هم احساس تعهد بيشتري نمايد و همواره خود را نسبت به خواسته‌هايش مسئول ب‌داند و سعي كند به بهترين شكل مسئوليتي را كه به عهده‌اش گذاشته شده انجام دهد. چنین فردی دیگر انسانها را دوست ‌دارد و براي رفع مشكلات آنها تلاش مي‌كند و براي رسيدن به حقيقت همواره آنها را موعظه و پند مي‌دهد تا در مسير انحراف و گمراهي قرار نگيرند و راه و مقصد را به آنها نشان مي‌دهد.

با اين توضيح روشن مي‌شود كه معنويت و عقلانيت هيچگاه از هم جدا نيستند؛ بلكه هر يك بدون ديگري دچار آفت و انحراف مي‌شود كه گريزي از آنها نيست. عقلانيت منهاي معنويت سر از پوچي و پژمردگي در مي‌آورد و معنويت بودن عقلانيت، گرفتاری در خرافات و فرقه­گرايي و حتي دكانداري عده‌اي كه به دنبال سود و منفعت هستند، را نتیجه می­دهد. افلاطون درباره سوفسطانيان كه عقل را براي منافع مادي خود به كار مي‌برند گفته است: سوفسطانيان دكانداراني هستند با كالاهاي معنوي.

انسان مومن با ميزان و ترازوی دين مي‌تواند كالاهاي معنوي را وزن نموده و ارزش آنرا، اندازه­گيري نماید.  بدون شک چنین فردی بيدار، عاقل و هوشيار است. پس نمي‌توان به بهانه معنويت گرايي عقل را كنار گذاشت و يا به واسطه عقل گرايي از معناگرايي فرد كاست. عقل در تشخيص راه از بيراهه خيلي به انسان جهت مي‌دهد، ولي درعين حال هيچگاه بي نياز از حقيقت معني نخواهد بود.

از این رو جدايي معنويت از عقلانيت باعث مي‌شود كه انسان به سمت فرقه گرايي و امور خرافي برود، چه اينكه عقلانيت بدون معنويت نيز انسان را مقصد متعالي نمي‌رساند. پس پيوند عقل و معنويت كه در حقيقت همان پیوند عقل و  وحي است، براي زندگي پاك و مومنانه، ضرورتي انكار ناپذير است؛ چه اينكه مولوي در اين زمينه مي‌گويد:

عـقل جــزوی عــقل استخراج نیست        جــز پــذیرای فــن و محتاج نیست

قابــل تعلـــیم و فهمست ایـن خـرد         لیــک صاحـب وحــی تعلیمش دهد

جــمله حــرفت‌ها یقیـن از وحی بود           اول او لیـک عـــقــل آن را فــزود[1]


نظر شما



نمایش غیر عمومی